کسی که خود را نشناخته باشد و دعوی شناخت چیز دیگری کند، همچون مفلسی باشد که خود را طعام بنتواند دادن، و دعوی آن کند که درویشان شهر، همه را طعام دهد و همه نان وی خورند

و این هم زشت بود و هم محال.


کیمیای سعادت، محمد غزالی