ایمان مذهبی همیشه مایۀ سردرگمی من بوده است.

از وقتی یادم هست‌، آشکارا عقیده داشته‌ام که مذاهب پدید آمده‌اند تا از اضطراب‌های بشری ما بکاهند و تسکینمان دهند. یک بار وقتی دوازده‌سیزده‌ساله بودم و در خواربارفروشی پدرم کار می‌کردم، با یک سرباز جنگ جهانی دوم که تازه از جبهۀ اروپا برگشته بود، دربارۀ تردیدم به وجود خدا حرف زدم.

او در پاسخ، تصویر چروک‌خورده و رنگ‌ورورفته‌ای از مریم باکره و مسیح به من داد که در طول اشغال نورماندی با خود نگه داشته بود.

گفت: «برش گردون، پشتش رو بخون، بلند بخون.»

خواندم: «هیچ بی‌خدایی در سنگر نیست.»

آهسته و در حالی که با ادای هر کلمه، انگشتش را برایم تکان می‌داد، تکرار کرد: «درسته، هیچ بی‌خدایی در سنگر نیست. خدای مسیحی، خدای یهودی، خدای چینی، هر خدای دیگری، بالاخره یک خدایی لازمه! بدون خدا نمی‌‌شه جنگید.»


مامان و معنی زندگی، اروین د.یالوم (سپیده حبیب)